تبليغاتX
حسرت
شنیده ام که تو عکس شکسته می کشی با رنگ
اگر حقیقت است بیا من شکسته ام بی سنگ
مرا تو ساده بکش با تمام سادگی ام
و تلخ و تلخ و تکیده ولی کمی پر رنگ
مرا به رنگ روشن صد التماس تیره بکش
کنار کوچه بن بست و خالی از آهنگ
اگر تو معنی پرپر زدن ندانستی
پرنده ای بکش و یک قفس ولی دل تنگ
قرار هر دوی ما بر مدار ماندن بود
ببین که بی قرار توام هنوز بی نیرنگ
مرا تو خسته بکش، پاره کن شکسته بکش
شکسته از دل سنگی و خسته از دل تنگ
+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم تیر 1387ساعت 13:4  توسط میثم | 


چقدر خوب و روشن است نماي چشم هاي تو

نمي رسد ستاره اي به پاي چشم هاي تو

به ماه خيره مي شوم فقط و گريه مي كنم

دلم كه تنگ مي شود براي چشم هاي تو

و هي مرور مي كنم نگاه اول تو را

و اگر نمي رسد به من صداي چشم هاي تو

تو تا پلك مي زني به سجده مي رود دلم

به پيشگاه اعظم خداي چشم هاي تو

شبي خراب مي شود حصار هاي فاصله

و آب مي شود دلم به پاي چشم هاي تو

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم تیر 1387ساعت 12:18  توسط میثم | 
عشق فراموش کردن نیست بلکه بخشیدن است
 عشق گوش دادن نیست بلکه درک کردن است
 عشق دیدن نیست بلکه احساس کردن است  
  عشق جازدن و کنار کشیدن نیست بلکه صبر کردن و ادامه دادن است .......
+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم تیر 1387ساعت 12:16  توسط میثم | 
 

آری تنهایم  در این سرای بی کسی

آری تنهایم در مقابل چشمان تقره ای رنگ غم

که مرا هر شب یاد می کند و تا صبح سحر مرا با خود

می برد ... این غم عجب باوفایی است که نفسم را برای خود خریده

و هیچ وقت نشده که مرا فراموش بکند .... ای عاشقان همگی بیایید با غم همسفر شویم

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم تیر 1387ساعت 12:14  توسط میثم | 

کبوتر بال شکسته ی توام

ای کاش می دانستی که بالهای شکسته ام به سوی تو پرواز

 می کنند ....

ولی نمی دانی

مژگان

به بالهایم نگاه  نکن به خون ریخته در زیر پرهایم بنگر تا بدانی ظاهر نماد نیست.....

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم تیر 1387ساعت 12:13  توسط میثم | 
 
او از من پرسید:به چه خاطر زنده ای؟
 
در حالی که در دلم فریاد میزدم به خاطره تو
 
گفتم : به خاطر هیچ!!!
 
از او پرسیدم تو به خاطره چه زنده ای؟
 
گفت : به خاطره کسی که به خاطر هیچ زنده است..
+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم تیر 1387ساعت 12:12  توسط میثم | 

 می  گذره ماهی  و سالی  اما   باز  پر  از  غروبم


                  هر کی حالمو می پرسه به دروغ  میگم که  خوبم


                   نمی  خوام  کسی  بفهمه  با   پریدنت   شکستم


                   رفتی   و    تنهای  تنها    با  خیال    تو    نشستم


                  توی تقویم می نویسم رفت  اونی که عاشقم  کرد


                  دیگه  خورشیدی  ندارم  واسه این  روزای  دلسرد


                   تقویم  از اسم  تو پر شد  ولی  جات  خالیه  اینجا


                   منم   و   خاطره ی   تو    منم   و   حسرت   فردا

 

Image and video hosting by TinyPic

 

در بدرو شکستم از دست دنیا خستم

اخه مگه به جز تو دل به دل کی بستم

این  رسم عاشقی نیست این قانون زمین یست

اخه تو عالم من دل که خریدنی نیست

عاشقای زمینی عشقو چه سخت می بینین

چه راحتو چه اسون دل میدینو میگیرین

 


+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم تیر 1387ساعت 12:11  توسط میثم | 
+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم تیر 1387ساعت 19:39  توسط میثم | 
آنچه بدان مشتاقیم و به آن دست نمی یابیم، دوست داشتنی تر است از آنچه بدست آورده ایم.
+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم خرداد 1387ساعت 12:33  توسط میثم | 

دلم تنگ است

نمی دانم ز نتهايی پناه آرم کدامين سوی

پريشان حالم و بی تاب می گريم و قلبم بی امان محتاج مهر توست

نمی دانی چه غمگين رهسپار لحظه های بی قرارم من

به دنبال تو همچون کودکی هستم و معصومانه می جويم پناه شانه هايت را

که شايد اندکی آرام گيرد دل

دلم تنگ است و تنهايی به لب می آورد جانم

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم خرداد 1387ساعت 23:26  توسط میثم | 
آه....تنهاترین تنهایان

چگونه می توانم درد هایی را که در دلم است برایت وصف کنم؟

چگونه می توانم حسرت خود را از ماندن در این دنیا برایت شرح دهم؟

حسرت ماندن در دنیایی که هیچ چیز آن برایم ارزشی ندارد ...

دنیایی که مانند باتلاق گرفتارت می کند و تو با بند بند وجودت تلاش می کنی . . .اما ثمری نیست

اما من باز هم به تلاش خود ادامه خواهم داد

نخواهم گذاشت اسیر چیزهایی شوم که خود دیگران را برای اسیر بودن به آنان سرزنش می کردم

و اگر بخواهی. . .

روزی پرواز خواهم کرد. . .

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم خرداد 1387ساعت 11:57  توسط میثم | 

مهربانترین سلام

دوباره این منم که روی به تو آورده ام

دوباره بعد از آن همه. . . . .

دوباره آمده ام تا خودی را برای تو وصف کنم که خود از من به آن آگاه تری

دوباره آمده ام تا از دل گرفته و دلتنگم برایت سخن بگویم

دوباره آمده ایم تا بگویم که در زندان زندگی چقدر سخت می گذرد

بگویم که هنوز دنبال فرصتی هستم تا پرواز را بیاموزم

هنوز فراموش نکرده ام عهد هایمان را

حرف های گذشته ام را

و سکوت صبورانه ات را.

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم خرداد 1387ساعت 11:55  توسط میثم | 
 

در كوچه پس كوچه هاي شهرما

موسيقي رنج و درد چه پر طنين است ....

تنها نتي كه اينجا نواخته ميشود

نت اشك آلود نگاههاي كودكان خياباني است

كه اميد را در مشتهاي كوچكشان ميفشارند

تا ضرب آهنگ زندگي را از ياد نبرند ....

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم خرداد 1387ساعت 11:39  توسط میثم | 
دلم برات تنگ شده.....اما من...من ميتونم اين دوري رو تحمل كنم... به فاصله ها فكر نميكنم ...... ميدوني چرا؟؟ آخه... جاي نگاهت رو نگاهم مونده.....هنوز عطر دستات رو از دستام ميتونم استشمام كنم....رد احساست روي دلم جا مونده ... ميتونم تپشهاي قلبت رو بشمارم...........چشماي بيقرارت هنوزم دارن باهام حرف ميزنن.......حالا چطور بگم تنهام؟؟چطور بگم تو نيستي؟؟چطور بگم با من نيستي؟؟آره!خودت ميدوني....ميدوني كه هميشه با مني....ميدوني كه تو،توي لحظه لحظه هاي من جاري هستي....آخه...تو،توي قلب مني...آره!تو قلب من....براي همينه كه هميشه با مني...براي همينه كه حتي يه لحظه هم ازم دور نيستي...براي همينه كه ميتونم دوريت رو تحمل كنم...آخه هر وقت دلم برات تنگ ميشه...هر وقت حس ميكنم ديگه طاقت ندارم....ديگه نميتونم تحمل كنم...دستامو ميذارم رو صورتم و يه نفس عميق ميكشم....دستامو كه بو ميكنم مست ميشم...مست از عطر ت. صداي مهربونت رو ميشنوم ...و آخر همهء اينها...به يه چيز ميرسم.....به عشق و به تو.....آره...به تو....اونوقت دلتنگيم بر طرف ميشه...اونوقت تو رو نزديكتر از هميشه حس ميكنم....اونوقت ديگه تنها نيستم
+ نوشته شده در  شنبه یازدهم خرداد 1387ساعت 23:32  توسط میثم | 

عشق را تن پوش جانم می کنی

         چتری از گل سایبانم می کنی

                  ای صدای عشق در جان و تنم

                           آن سکوت ساده و تنها منم

من پر از اندوه چشمان تو ام

           آشنایی دل پریشان تو ام

                   آتش عشق تو در جان منست

                            عاشقی معنای ایمان منست

کی به آرامی صدایم می کنی

         از غم دوری رهایم می کنی

                 ای که در عشق و صداقت نوبری

                         کی مرا با خود از اینجا می بری؟

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم خرداد 1387ساعت 23:26  توسط میثم | 
 هق هق ِگریه می خواهم  و چشمانی قرمز و اشکهایی شور.........

شاید مرهمی باشند(هر چند کوتاه) بر دل زخمی ِ من.........

گریه می خواهم...

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم خرداد 1387ساعت 23:23  توسط میثم | 

دلم از شیشه بودِه و شکسته....

دیگر نه می توانم سنگ باشم و نه شیشه.......چه باید کرد با این دل ِزخمی؟

 

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم خرداد 1387ساعت 23:23  توسط میثم | 
هرگاه دفتر محبت را ورق زدي، هرگاه زير پايت خش‌خش برگ‌ها را

احساس كردي، هرگاه در ميان ستارگان آسمان تك ستاره خاموش

 ديدي، براي يك بار در گوشه‌اي از ذهن خود نه به زبان بلكه از ته قلب

 خود بگو: يادت بخير

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم خرداد 1387ساعت 23:4  توسط میثم | 
میدانی دیشب در عمق تنهایهایم ..در سکوت پایان ناپذیر اتاقم...دلم برای خودم سوخت و خاکستر شد
برای دلی که هیچ ظلمی نکردو هیچ جفایی نکرد و هیچ کس را نیازرد
اما خود ظلم و جفا دید و شکست و خرد شد
برای دلی که می دانست نباید دل ببندد...اما بست،اخه چرااااااا...؟؟؟؟
تازه جرأت گفتنشم روهم نداشت
"دل:اگه بهش بگم دوست دارم و اون توجهی بهم نکنه چی"
واقعاً میمردم،وای از دسته این غرور لعنتی که هرچی میکشم از اونه
بارها سعی کردم بگم اما تا لبانم از هم باز شد دوباره مهر خاموشی بر ان خورد
دلی که تو معشوقش بودی.... اما گناه او چیست ؟؟؟؟
دلی که نمیدانست برای عاشق شدن باید قلبی عاشق را دید...دلی که لحظه ای بی تو بودن را ندید
و حالا دیر زمانی است که تنهاست...رفتی ..خدایم پشت و پناهت
فراموشم کردی خدا کند فراموش نشوی
شکستی خدا کند نشکنی
تنهایم گذاشتی خدا کند تنها نمانی
عاشقم کردی کاش خدا میخواست و عاشقم میشدی


+ نوشته شده در  شنبه یازدهم خرداد 1387ساعت 21:52  توسط میثم | 
چقدر سخته توچشاي كسي كه تمام عشقت روازت دزديد

                    و

                            به جاش يه زخم هميشگي روقلبت هديه دادزل بزني

                   

        به جاي اينكه لبريز كينه ونفرت شي حس كني هنوزم دوسش داري!!!


+ نوشته شده در  شنبه یازدهم خرداد 1387ساعت 21:51  توسط میثم | 

دوست دارم .......

 

دوست دارم بروم سر به سرم نگذارید

 

گریه ام را به حساب سفرم نگذارید

 

دوست دارم که به پابوسی باران بروم

 

آسمان گفته که پا روی پرم نگذارید

 

اینقدر آئینه ها را به رخ من نکشید

 

اینقدر داغ جنون بر جگرم نگذارید

 

چشمی آبی تر از آئینه گرفتارم کرد

 

پس کشیدن این همه دل دور و برم نگذارید

 

آخرین حرف من اینست زمینی نشوید

 

فقط از حال زمین بی خبرم نگذارید .... !

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم خرداد 1387ساعت 21:48  توسط میثم | 

گفتی که:

 

-" چو خورشید زنم سوی تو پر

 

چون ماه  شبی میکشم از پنجره سر! "

 

اندوه که خورشید شدی...

 

                             تنگ غروب !

 

افسوس که مهتاب شدی...

 

                               وقت سحر!

+ نوشته شده در  جمعه دهم خرداد 1387ساعت 23:51  توسط میثم | 
كاش مي شد سرزمين عشق را / در ميان گامها تقسيم كرد كاش مي شد با نگاه شاپرك/ عشق را بر آسمان تفهيم كرد كاش مي شد با دو چشم عاطفه / قلب سرد آسمان را ناز كرد كاش مي شد با پري از برگ ياس / تا طلوع سرخ گل پرواز كرد كاش ميشد با نسيم شامگاه / برگ زرد ياس ها را رنگ كرد كاش مي شد با خزان قلبها / مثل دشمن عاشقانه جنگ كرد كاش ميشد در سكوت دشت شب / ناله غمگين باران را شنيد بعد دست قطره هايش را گرفت / تا بهار آرزو ها پر كشيد كاش مي شد مثل يك حس
+ نوشته شده در  جمعه دهم خرداد 1387ساعت 23:50  توسط میثم | 
خوش به حالت تکه سنگ، که نداری دل تنگ 

                                       حسودیم میشه به تو، بی صدای و یه رنگ  

       دل   عاشق   نداری  پیش  کس  جا بزاری

                                          تا با  غم بشکنندش،از چشات خون بباری

        پا  نداری  که  بری  دنبال  یا ر شهر به شهر

                                          وقتی  پیداش می کنی،نخوادت با نازو غم

+ نوشته شده در  جمعه دهم خرداد 1387ساعت 23:47  توسط میثم | 

متاسفم دلم

متاسفم دلم اون که می گفت بی تو غم دنیارو داره , باورش سخته ولی اون دیگه دوست نداره

متاسفم دلم خبر از حالت نداره , کاش دعات کنه اونی که این روزا دوست نداره

متاسفم اگه احساس قشنگت دیگه ارزشی نداره

دل من نگو که سوختی از غم رفتن اون , من نمی خوام خیال کنه گناهی بود گردن اون

متاسفم دلم گل معصوم و نجیبت  تو رو دیگه نمی خواد

+ نوشته شده در  جمعه دهم خرداد 1387ساعت 23:35  توسط میثم | 
برای کشتن یک پرنده یک قیچی کافی است،لازم نیست آنرا در قلبش فرو کنی یا گلویش را بشکافی،
پرهایش را بزن،خاطره ی پریدن با او کاری می کند که خودش را به اعماق دره ها پرت کند
+ نوشته شده در  جمعه دهم خرداد 1387ساعت 23:31  توسط میثم | 

قول داده ام

هنگام شنیدن نامت بی خیال باشم !

از این قول درگذر !

چرا که با شنیدن نامت  ،

صبر ایوب را کم دارم

برای فریاد نزدن !

+ نوشته شده در  جمعه دهم خرداد 1387ساعت 0:4  توسط میثم | 
 

یکی اومد که حرف عشقو با ما زد
دل ترسوی ما هم دل به دریا زد
چه دوره ساحلش از دور پیدا نیست
یه عمری راهه و در قدرت ما نیست
به امیدی که ساحل داره این دریا
به امیدی که آروم میشه تا فردا
دل ما رفته مهمانی , به یک دریای طوفانی
باید پارو نزد وا داد , باید دل رو به دریا داد
باید باور کنی هیچ چاره ای نیست
اونه فرمانروا ، دل کاره ای نیست
برو با اون به هر جا اون دلش خواست
به هر جا برد بدون ساحل همون جاست

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم خرداد 1387ساعت 23:58  توسط میثم | 
        ليلي زير درخت انار نشست .
درخت انار عاشق شد ، گل داد ، سرخ سرخ .
گلها انار شد ، داغ داغ . هر اناري هزارتا دانه داشت .
دانه ها عاشق بودند ، دانه ها توي انار جا نمي شدند .
انار کوچک بود . دانه ها ترکيدند . انار ترک برداشت .
خون انار روي دست ليلي چکيد .
ليلي انار ترک خورده را از شاخه چيد .
مجنون به ليلي اش رسيد .
خدا گفت: راز رسيدن فقط همين بود .
کافي است انار دلت ترک بخورد
+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم خرداد 1387ساعت 23:55  توسط میثم | 
 

شبي غمگين ، شبي باراني و سرد ، مرا در غربت فردا رها كرد.

دلم در حسرت ديدار او ماند، مرا چشم انتظار

كوچه ها كرد.

تمام هستي ام بود و ندانست، كه در قلبم چه آشوبي

به پا كرد.

ولي هرگز شكستم را نفهميد، اگر چه تا ته دنيا

صدا كرد.

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم خرداد 1387ساعت 23:12  توسط میثم |